میدان لِنگ رضا خان
روزی برای منو زهره و ظهر وظهیر الدوله وسعد اباد
ماارامش استخرخالی ِ ٬ پر از برگ رو بهم زدیم
و خندیدیم به بزرگی دماغ من در لنز دوربین
اما فهمیدیم که غلاغ حیوان نجیبیست؟
و همزیستی مسالمت امیز ما کنار اواز نجابتش نشئت گرفته؟
وقتی در ماز زرد بدنبال دستان من بودی؟
و وقتی من غرق ِبرگ در عکس تو بودم؟
در میدان لنگ رضا خان که بودیم خانه پرندهٔ مرفه بی دردِبالای چناررا نشانم دادی….
صدایی از او شنیدی ؟
تمام گناه ها پای خودت اگر فراموشش کردی
غلاغ غلاغ است
ولی غلاغ سعد اباد چیز دیگریست
تو هم صدای گلابی را می شنوی؟
منو گلابی هر دو از بزرگی لگن خاصره رنج می بریم
و من گلابی را نه بخاطر شیرینیش بلکه بخاطر طعم گس حسادتش دوست دارم و ان که سبز است را بیشتر
من رنگ سبز را نه بخاطر گلابی بلکه بخاطره چکمه های کودکیم دوست دارم و چکمه ها یم را را نه بخاطر سبزیش بلکه بخاطر بازی در برف دوست دارم وبرف را نه بخاطر بازی بلکه بخاطر فرار کردن و مخفی شدن ازچشم تو که مرا می ترساندی و به بهانه خرید گلابی از خانه دور می کردی دوست دارم
من نمی توانم اینها را بخاطر بزرگی لگن خاطره هایی که هرگز وجود نداشته دوست بدارم.....
گذشت
ولحظه پیش نیز....
گلابی مرا به کجا میبرد؟؟؟
هجو خالص
زمان از دستم در رفته می خوام چشمام رو ببندم ولی نمی شه...یادم اومد دیشب تختم رو کنارکوتاه ترین دیوار اتاق گذاشتم وتمام دیوار رو پر از عکسهای یادگاری....
صدای زوزه باد از بین سوراخ ها خبر از غوغای بیرون می ده
دارم زور می زنم چشمام رو باز نگه دارم ..نور
صدای باد٬ بوی خاک اتاق رو جزئی از اکوسیستمی کرده که ازش فرار کرده بودم چشمام داره به نور محیط عادت می کنه تو یک لحظه با تمام نیرو پلکهام رو باز کردم وتمام بدنم زیر فشار منهدم شد و مثل ابکش سوراخ شدم ولی هیچ دردی حس نمی کردم خودمو جمع وجور کردم وبلند شدم از تمام سوراخ های بدنم نور فوران می کرد مرده بودم؟؟ خیلی عظیم بود حس خورده شدن گرما زیبا بود نمی خواستم به چیزی فکر کنم اون حس کافی بود برای ادامه من داشتم ذوب می شدم تبدیل می شدم و لی یادم رفته بود که اتاق چهارتا دیوار داره و هر دیوار حرفی برای گفتن و رسالتی برای به پایان رساندن من دیشب فقط به فکر کوتاه ترین دیوار بودم و خودم رو به تمامیت به ان الحاق کردم ایینه رسالت دیوار روبروی دیوار کوتاه من بود به اطراف دقیق شدم خبری از قاب عکسها نبود وزمین زیر پایم هم دیگر سرد نبود گذشته ام زیر پایم را سنگفرش کرده بود و دیوار کوتاه پر بود و من وسط اتاق بودم و من وسط دیوارکوتاه وایینه بودم ومن وسط دیوار کوتاه و ایینه و سنگفرش خاطراتم بودم تمام کلیدها در دستم بود و در نهایت من رسالت اتاقم بودم به جشنی دعوت شده بودم که خودم میزبان ان بودم و باید می رقصیدم من تبدیل نمی شدم تنها وسیله ای بودم شروع کردم به چرخیدن رقص نور وصدای باد که از بین سوراخ های تنم به ایینه می خورد و روی دیوار ها می شکست تشویقم می کرد به ادامه من با خودم می رقصیدم و فریاد می زدم همه چیز با من بود و من با همه چیز نه از سکوت دیشب خبری بود نه ترس تنها ماندن ......
دوباره تاریک دوباره روشن
باد توی بادگیر می پیچه وگیر می کنه وهمه فکر می کنن باد ِ
توی بادگیر ِ که بدنت رو برجسته کرده...
وقتی توی تاریکی به طرف بالا می ری به چی فکر می کنی؟به سر قدم نفر جلویی؟
وقتی ام که روشن می شه بازم به سر قدم نفرجلویی عادت کردی....
پاها سیاه شده ونفر جلویی سخت ترین راه رو در پیش گرفته و تو چاره ای جز خندیدن نداری وقتیکه نبضت دربی نهایت می زنه وفشارت انقدر افت کرده که دهنت قراره واسه همیشه از خمیازه باز بمونه و تو مجبور میشی واسه حفظ ابرو شکلک در اری تا همه بخندن....
نفر جلویی می پرسه تو می تونی نخندی؟
اونوقته که پیش خودت فکر می کنی.....
وقت برگشتن می فهمی که دیگه نمی خندی
دیگه نبضی نیست.... خودت بی نهایت شدی و اطرافت انقدر بزرگ شده که دیگه نفر جلویی وجود نداره
خودت نفر جلویی شدی و از نفر پشتی می پرسی:تو می تونی نخندی؟؟؟؟؟؟
